--> ??????
   

                     
    آرشیو   همسایه های من   فرستادن نظرات   صفحه اصلی    
                   
 ??????? ??? ?????? ????  
   
   
 

   

Saturday, March 13, 2004

ميخوام آروم باشم..ميخوام با آرامش شروع کنم..اين نقطه صفر رو...ميخوام تموم فکرهاي ناراحت کننده رو بريزم دور...ميخوام بشم همون هلياي گذشته ..همون هليا ي هميشه شاد و خندون...همون پر شر و شور ...ميخوام فرصتي دوباره بدم به احساس...به شادي ...به خنده ...تا خودشون رو همون جوري که من ميخوام نشون بدن...يه لبخند واقعي..يه خنده از ته دل...يه قهقهه بلند...يه فرياد رسا...يه شيطنت کودکانه ...ميخوام در اين نقطه صفر دوباره باز گشت کنم به دوران رنگين کودکي..شايد خيلي چيز رو جا بذارم... ولي کودکيم رو با خود خواهم برد ...لبخند لبهايم را با خود خواهم برد...جيغهاي بلند و داد و هوارهاي ناشي از شادي زياد را با خود خواهم برد...غمها رو ميذارم همين جا...جاشون خوبه ..دوري و دوستي...هر چي دورتر بهتر...غصه هامو چال ميکنم ....افسردگيهامو دفنشون ميکنم ...ناله ها و گريه هامو تو همون تاريکي شبها جا ميذارم ...ميخوام دوباره يه روز تازه رو شروع کنم... روزي که روشنايي داره..که اين خودش يعني همه چي...يعني تموم اون چيزي که گاهي گم ميشه ..يعني تموم اون چيزي که اگه نباشه رو همه چي پوشونده ميشه...رو لبخندها ...رو شاديها...رو شيطنتهاي شيرين بچه گونه...رو لجبازيهاي شيرين تر از عسل دوران کودکي...رو قهر و آشتي هاي دوران مهد کودک ( که چقدر دلم تنگه براشون )

امروز وبلاگم هم دو ساله شد ...دو سالي که نوشتم و نوشتم...و با اين نوشتن محبتم به تموم شما که هميشه مهربون بوديد بيشتر شد...تو شاديهامون ..تو غمهامون ...تو خنده هامون..تو گريه هامون با هم بوديم... دوستي هاي زيبا...دشمني هاي زيبا...حرفهاي محبت آميز...بد و بيراه هاي دل نشين...هم ديدن کامنتها و ايميلهاي مهر آميز جالب بود و هم فحشهاي کامنتي و ايميلي...که کم هم نبودند.(هر دوشون)...همه و همه خاطره انگيز و فراموش نشدني...
يادمه تو اولين نوشته هام در اينجا ..در مورد محبت و دوستي بود..
يك بار آمدن ـ يك بار رفتن
و تنها داشتن يك بار فرصت براي مهرباني
يادمان باشد ،يك بار فرصت،زمان زيادي نيست



به هر حال اگر بار گران بوديم ...چي بابا ؟ ..رفتيم...
يا به قول ساناز عزيزم ...سلام يعني خداحافظ
يا شايد هم فعلا خداحافظ..تازه امروز خبردار شدم که دوشنبه بايد برم...فرصت زيادي ندارم...البته تقريبا تموم کارامو کردم...ولي دلشوره و نگروني هنوز هست...ولي همونطور که گفتم ميخوام آروم باشم ...نميخوام آينده اي که هنوز چيزي در موردش نميدونم منو عذاب بده..( که گذشته به حد کافي اينکارو ميکنه)هر چند که ديگه ......

همه تونو دوست دارم و به يادتون هستم...





 

Friday, March 05, 2004

قصه اين جوري شروع شد
که تو بي قراري من...
تو رسيدي...
مثه خورشيد تو تابيدي
به تن مرده عشقم تو دميدي...


قصه اين جوري شروع شد...



ويزا آماده است... حتي بليط هم خريدم...فقط مونده تا بليطم ok بشه...
کم کم دارم وسايلمو جمع ميکنم...ميدونم که چه چيزهايي بايد ببرم...ناوارد نيستم..دفعه اولم هم نيست...ولي فرقهاي زيادي با دفعه قبل داره...فرقش اينه که ديگه اين هليا...اون هلياي قبلي نيست...

قصه عشق من و تو
قصه پاييز و برگه
قصه کوچ و تگرگه
قصه جنگل و رازه
قصه درد و نيازه

قصه اين جوري شروع شد...


حالا من موندم و احساس ..
که يه دنياست
آخر عشق من و تو يه معماست

قصه اين جوري شروع شد..


خيلي وقتها ميشه که دلم ميخواد يه دگمه ديليت داشتم...دقيقا در همون نقطه مغزم که حافظه ناميده ميشه...ميتونستم بعضي چيزها رو که در اون ثبت شده رو پاک کنم...البته نه براي ديليت کردن اوقات درد و غم و دوري و ناراحتي...بلکه براي ديليت کردن اوقات خوش...دلم ميخواد ميتونستم ديليتشون کنم تا ديگه اينقدر براي اون خاطره زيبا..براي اون دقايق کمياب...براي اون همه زيبايي...اون همه صحبتهاي قشنگ...اون همه لحظات عاشقانه...اون همه دلواپسي هاي شيرين...اون همه دلتنگيهاي شيرين ...غبطه نخورم...و اينهمه منتظر تکرارشون نمونم...ميدونم که ديگه قابل تکرار نيست...کاش ميشد يادم بره...کاش ميشد ديليتشون ميکردم...





 

Sunday, February 29, 2004

لش مثه يه بوم بودند...نه...اشتباه نکن ...از اون بومهايي که مزه جغد ميده نه...از اون بومهايي که سفيد سفيدند...يا شايد هم هر دوشون ..خودشونو اينطوري نشون دادند....بدون هيچ نقطه سياه...يا حتي خاکستري...فقط سفيدي بود و تابش و درخشش اون....کم کم نقطه هاي سياه پيداشون شد...اين يکي نقطه هاي سياه اون يکي رو پاک ميکرد...ميخواست همونجوري سفيد بمونه با همون درخشش ...اما اون يکي با پيدايش اولين نقطه سياه در اين يکي... .........!!!!!!!

اين سيمابينا چرا خفه نميشه...يه سره تو گوشم ميخوونه...هي گل خودرو...رنگ تو را ..بوي تو را ...کو؟ باغ پر اميد دلم ...دشت خزان شد ...عمر مني آرزويم ...روي تو را کو؟...
مرغ شب من ..ساز تو را ..سوز تو را کو؟...خنده ي مستانه ي ديروز تو را کو؟...باغ زمستون عزيزم ميوه نداره...اومدن تو عزيزم فصل بهاره...


من بودم و گلدون تنهاي من با يه گل ياس سفيد...

تب..تب...هذيون...هذيون..تمومي نداره...

شب..شب.. آشفتگي...بيداري...هذيون..

همين که مرا لمس ميکني از خواب ميپرم...خواب ...آشفته...هذيون...

ميگردم..ميگردم...دور خودم...دور خودم...دور خودم...سر گيجه..سر گيجه...هذيون...

I can not feel
feel a thing
I can not shout
I can not scream...
Breathe it out
Breathe it on...

آرامش...نفس...غريبه...عظيم...جنگل...تاريکي...آفتاب...تب..تب..هذيون





 

Thursday, February 26, 2004

غبار پنجره
از خاک نیست
از اندوه است
می دانم،
از اندوه است





 

Saturday, February 21, 2004

اين چند روز اخير تماما در التهاب و نگراني و استرس بود ...تا جواب اسکن تاليوم ( گاما اسکن ) و تست ورزش و هزار کوفت و زهر مار ديگه بياد ...هر چند که هنوز فشار خون منظم نشده بود ..ولي خوشبختانه جواب تمام آزمايشات خوب بود و خطر رفع شده بود ...ولي دليلشو آخرش هم نفهميديم چي بود...هر چند که من ميدونم به خاطر فشار کاريه و استرسهايي که تقريبا هميشگیه ...به هر حال به خیر گذشت ولی من هنوز هم دچار نگرانی هستم و هنوز هم استرس دارم...امروز پدر به خونه برگشت و کمبود رنگشو که شدیدا حس میشد خیلی عالی پر رنگ کرد...

فردا به اصرار پدر میخوام برم سفارت...





 

Monday, February 16, 2004

شنيده بودم دو اتاق داره نزديک بهم ولي به اين خوبي حسش نکرده بودم...انگاري زيادي شادي کردم...با سر و صدا بود...يه بي خبري کامل...دور شدن از هر چي غم و انده...ولي دور شدن نبود ..همون بيخبري بهتره...اينقدر شادي کردم تو هفته ي پيش که غم رو که در اتاق بغلي خوابيده بود يا شايد هم خواب نبود و چرت ميزد رو بيدار کردم...

نيمه شب بود که حس کردم يکي داره تو سالن قدم ميزنه...اومدم بيرون ...عرق سرد کرده بود و حال خوبي نداشت بلافاصله فشارشو اندازه گرفتم ...۲۱ رو نشون ميداد با عجله تموم کاراهايي که در اين مواقع ميشه انجام داد رو انجام دادم...ولي اصلا بهتر نشد ...سريع رسونديمش به نزديکترين درمونگاه ..اونجا هم نتونستند کاري انجام بدن ..با يه آمبولانس رسومنديمش بيمارستان ....فعلا تو بيمارستانه...تو سي سي يو...هنوز فشار خون منظم نشده ..مرتب بالا و پايين ميره...دکتر احتمال ميده که شايد يکي از رگهاي قلب گرفته باشه فعلا دستور اسکن قلب داده تا وضعيتش مشخص بشه....سخت نگرانتم پدر...

امروز ديگه روز سومه که تو بيمارستانه...سعي ميکنم روحيه مو حفظ کنم...حداقل جلوي بقيه...ولي از درون ....چي بگم؟...حسابي بهم ريختم....تحمل ديدن ناراحتيشو حتي براي يه لحظه هم ندارم....اين چند شب خونه سرد و خالي بود و احساس تنهايي بدجوري آزار داد...

پدر...پدر...پدر....دوستت دارم....





 
   
 

هلیا


?????? ??? ?? 

 

 

  ????? : ?????? ???????      
Bravenet.com